کــاکتــــوس
♫در کـوی نیکـ نـامان مـا را گذر نـدادنـد♫
ناله ای در نسیم ، می خواند مرا آنـسوی سیـــم های سـرد دستـانی گـــرم ، می بوسد مــرا لحظـات گـنــگ و دنیا تنـــگ حـس پــــرواز ، می بـویـد مــــرا مـن در پـی دنــــج ازلتـــــم آسمـان ، پریشان می جوید مــرا نوشته شده در ۱۶/۴/۸۸ با عرض سلام به تک تک دوستای گلم امروز خیلی خودمونی میخوام حرف بزنیم شاید تا مدتها خبری ازم نداشته باشین ، همینطور که خیلی وقته ازم خبری نبود – آخه زمستون گذشته سر یه اتفاق (البته سرکار که بودم) رگ و دیگر مطعلقات انگشت شصتم را با چاقو بردیم و مدتی تو بیمارستان بودم بعد اون هم که اومدم حال و روز خوشی نداشتم و دستم تا مدتها توی گچ بود – خب هیچکسی بجز یکی دو نفر ازم خبر نداشت – البته الان که دارم اینا رو می نویسم هم دستم تا 80% بهتر شده و هم اینکه توی مرخصی ام بله ؛ توی مرخصی که از پادگان گرفتم . اول اردیبهشت از کرج اعزام بودیم – اولش گفتن که 04 بیرجند افتادیم ، فردا که رفتیم اعزام بشیم ، گفتن تا ظهر خودتون رو به 02سه راه افسریه تهران معرفی کنید . اون روز خانواده ام خیلی خوشحال بودن ... بعد ازاینکه اونجا رفتیم – همون جلوی درب دژبانی کلی بشین – برپا رفتیم .بعد اینکه گزینش شدیم و گروهانمون مشخص شد و بهمون لباس دادن – گفتن گورتون رو گم کنید و دوشنبه (هفتم) اینجا خودتون رو معرفی کنین ... وای بحالتون اگه تاخیر یا نه هست (غیبت) داشته باشین ... به قول بچه ها : سربازی مثل شتری میمونه که جلوی در هر خونه ای که پسر داشته باشن میخوابه ...!! چندتا نوشته داشتم ، اما همه رو پاره کردم ... فقط امیدوارم برام دعا کنید و فراموشم نکنید ... !! به امید دیدار دلتنگی ؟ بی قراری ؟ طاقت ماندن نداری ؟ می دانم ... چون قلب تو را لمس می کنم ... !! اما راهی دگر ندارم ، که گستاخی نشود ... ! زیبای من ...!! این روزها سکوتم برای توست تا نرمی دلت را جویم ... شعله ی تلخی و تنگی سوسو می زند ... چشم به آسمان در حسـرت چشمه ای کودکی بازیـگــوش مــی نـــوازد ... بـــا سه تار شکسته ای نـغـمه ای دیوانه وار چــون تپش قـلـــبـم با صــدای بـی صــــدا ... سرشار از سـکــــوت ...! به مانند ، حنجره ی تشنـه ای ... !! نگاه سـردی به قـدم هـای جـا مانـده ، در امتـداد جـاده گـورستـانی از خاطـره ، نفـس نفـس می زننـد و خمـوش نــ گــران ...!! اینجا ... آخـرین دوراهـی جاده ی زنـدگـی ست نتیجـه ی تمـام آشفـتگی هـا جـاده ای پر از سـکـــوت پـر از خلــوت پـر از کاکتــوس و پـیــر وفـــا و صــفا بودن اینک ... بنگـریـد ، بـاریـدن تــا اوج را و محفـل شـبـانـه ای کـه مـهـ نـاز می کشـد شب تاریک ستاره های بی فروغ و التماس مهــتـــــاب جای پای ماه در کوی تنگ مردمک چشمم می گذرد ، چه بی تاب همنشین خلوتم انتظار مخملی از ابر برای آسمانی بارانی ای بـــاد درویش تو را چــه گفتــم که سیلی بر خیس گونه ام ، این چنـیـن می دوانی ؟ بــال و پــرم شـ ـکـ ـسـ ـتـ ــه و تنـم زخـ ـمـ ـی و خـ ـسـ ـتـه چه دلگیرم خــدایـــــا که دنیـا دست و پایـم بستـه یاوه گفتم ؟ دومی را فرود آور که سیلی خورده ی روزگــارم تو نیز زنجیری این جوی غیر از این ، خود را چه انگـارم ؟!؟ لبالب با کاسه ی صبرم . بار اول که نبود... قفل زنگ زده ی بیست و دو ساله ، برای لحظه ای باز شد کهنه صندوق دردم . پشیمان از همان درنگ که برای او نبود آه ... ! چه بغض سردی بر گلویش نشست و مـوج اشک بر پـیر چـشمه ی چشمش دلش را آزردم و خاطرش شکست با سکوتی که شکستم خاری از دل کندم و خواهش دستان پـدرم لـرزان ، لـرزان لـمس کرد صدای پای آفتاب را می شنیدم خون از دلـم ، بر خاک کویش پاشید از نوای تنگ نـــی ، که جویای دلـش را می خواند ... ! می بندم بخچه ام را نمی شکنم حرمت سکـوتم را تا هرچه اندرون دارم سوغات دنیا برم ، خدایم را ...!! چه خوب بود که فراموشمان نمی شد از این خاکیم چه خوب بود که لحظات پرواز را بخاطر داشتیم فراموشمان نمی شد که زندگی همین است خاکی بودن و در آسمان ــهــا سیر کردن زخمی بودن و سکوت کردن درد داشتن و لبخند زدن مثل پروانه سوختن و قصه ی عشق شمع و پروانه !! با هرکه سخن گویی پریشان و گریان است با هرکه راز دل گویی طعنه زن و خندان است و تا چشم کار می کند آدمی حـیــران است اینجا جای زندگی نیست ماتم کـده و ویران است ای مهربان ترین ...، اگر فراموشت کردم ، باز به حال خویش رهایم مکن ای زنده و پایدار ...، یاریم کن ، تا چنان کنم که خواسته و رضای توست ای آمرزنده ...، بگذر از اشتباهات ما ، چه در گذشته ، چه در حال و چه در آینده ای لطیف ...، همه ی ما را عاقبت به خیر گردان ... آمین یا رب العالمین
![]()
![]()

تا تنهایم هم نفسم یاد کسی ست
وقتی هم نفسم کسی شود ، تنـــهـــــایم ...
شاید منم دارم به اون لحظات می رسم
تازه اول راهم ...
امـــــا ...![]()
خداوندا ... !!
| Design By : Night Skin |


